داستانهای عبرت آموز
داستانهای واقعی ، داستانهایی که واقعا اتفاق افتاده اند
 
 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 18 آذر 1393برچسب:عكس نام الله , داستان, :: 17:58 :: توسط : ابو دانيال

جواني كه معلم بود با دختري كه آرزويش را داشت ازدواج نمود، آن دختر هم معلم بود. آنها صاحب بچه شدند، با وجود طفل شادي و خوشحالي شان به اوج رسيد. اما خيلي زود احساس خستگي شديدي به آنها دست داد، زيرا رعايت سرپرستي نوزاد با شغل و مدرسه ي مادر ناسازگار بود. گاهي اوقات مريض مي شد و پدر و مادر مجبور بودند كه از كار بمانند، يا اين كه سرپرستي نوزاد را به بعضي خويشان يا دوستان بسپارند. پدر فكر كرد مادر كودك از كار دست بكشد، اما شرايط اقتصادي سبب شد از اين فكر صرف نظر كنند.
با پيدار شدن آثار حاملگي در زن، هر دو غافلگير و ناراحت شدند، از داشتن يك فرزند به تنگ آمده بودند، چگونه مي توانستند دو فرزند داشته باشند. سريع به پزشك مراجعه كردند تا آنها را در رهايي از شر جنين كمك نمايد. اما پزشك از اقدام به سقط جنين سر باز زد، در مقابل فشار آن ها توصيه كرد كه زن بدود و برخي سختي ها و خستگي هاي بدني را انجام دهد تا عمليات سقط انجام گيرد. زن و شوهر سخن پزشك را بذيرفتند، بر بلندي ها بالا رفتند و پايين آمدند، و مسافت زيادي را دويدند سپس برگشتند و منتظر رهاي از حمل بودند تا راحت شوند.
 هنگامي كه به منزل رسيدند مصيبتي چشم به راه آنها بود، چون ديدند كودك خردسالشان بر اثر افتادن از روي پله زندگي را بدرود گفته است، او هنگام غفلت سرپرستش روي نردبان رفته بود. اين حادثه تلخ و غافلگير كننده براي زوجين بود. به سرعت به طرف پزشكي كه چند ساعت قبل نزدش بودند و از او مي خواستند كه از شر جنين آنها را رها سازد رفتند. اين بار ازاو مي خواستند تا جلوي سقط را بگيرند. بار ديگر دكتر گفت : من نمي توانم، غير از خداوند بزرگ كسي نيست كه بتواند به شما كمك كند. آن دو شروع به دعا و نيايش كردند، دعا كردند كه خداوند بر آنها آسان بگيرد، خداوند شنوا و داناست و خداوند بسيار بخشنده مهربان و مهرورز است. خداوند دعايشان را مستجاب نمود و جنين را نجات داد، همان جنين كه اميد و آرزوي آنان گرديد، در حالي كه چند ساعت پيش تلاش مي كردند از شر آن راحت شوند. اين ها نمونه هاي واقعي است، وخيلي روشن كه جهان هستي صاحب پاك و بي آلايشي دارد كه آن را به وجود آورده است، و نظم و تدبير امورش را به عهده دارند.

منبع: كتاب هرچه كني به خود كني

داستانهاي واقعي ، داستانهايي از روي حقيقت ،
اتفاقات واقعي ، داستان ، داستان كوتاه ، داستان تكان دهند



او با مادرش در يك خانه زندگي مي كرد، غير از يك خدمت كار زن كه در خدمت مادرش بود و وضعيت اورا مرتب مي كرد كسي با آنها نبود، اما او جواني تند خو و بد اخلاق بود، حتي با مادر نابينايش كه فلج شده بود. به جاي اين كه مهرباني و شفقت داشته باشد و با عطوفت و نوازش با او برخورد كند، حرفهاي درد آور و آزار دهنده اي به او مي گفت و دلش را مي شكست.

اين فرزند نافرمان با مادرش به بانك مي رفت تا مادر حقوق ماهيانه ي خود را دريافت كند، او مادر را به ويلچر مي نشاند و مي برد. درهنگام رفتن به سوي بانك نكوهش مي كرد، سركوفت و زخم زبان مي زد و مادرش مي شنيد او به مادرش مي گفت: تو كور و فلجي و من گرفتار تو شدم، مادر درد و رنج مي كشيد ولي لب به سخن نمي گشود حتي يك كلمه نمي گفت.

به سبب حرفهاي فرزندش مي گريست، در حالي كه پسر به سخنان نيش دار و مسمومش مي افزود و مي گفت: سوگند به خدا كه اگر تا كنون همين مستمري نبود تو را در آسايشگاه سالمندان انداخته بودم. مادر مسكين با شنيدن اين حرف فرزند نافرمان، دلش از درد و رنج و شكنجه پاره پاره مي شد. سپس مادرش را به منزل باز مي گرداند، و مستمري وي را كه از بانك دريافت كرده بود مي گرفت و مادرش را همراه مستخدم رها مي كرد.

با دوستانش در اماكن فساد و موسيقي، مسافرت و اردوهاي تفريحي مشغول بازي و سرگرمي مي شد، و به مادرش اعتنايي نمي كرد، حالش را نمي پرسيد و اهميت نمي داد كه چه بر سرش مي آيد. اينگونه مادر بيچاره از طرف فرزند نا فرمان خود به مشكلات بسياري دچار مي شد، اما نمي توانست كاري انجام دهد.

روزي فرزندش با گروهي از دوستانش به يكي از شهرستانهاي مجاور مسافرت كرد، مسافرتشان با ماشين بود، بعد از تمام شدن مسافرت به شهرستان برگشتند. در مسير برگشتن ماشين شان واژگون شد، جراحات و زخم هاي همه سطحي بود، غير از آن فرزند نافرمان كه اورا به اتاق آي سي يو بردند، و حدود يك ماه در بيمارستان باقي ماند.

 سپس در حالي كه فلج شده و توان حركت نداشت روي ويلچر از بيمارستان مرخص شد، تصوير رفتن وي به بانك تكرار شد، ولي اين بار عوض اينكه او مادرش را روي ويلچر براي دريافت مستمري سوق دهد، خودش بر روي ويلچر نشسته بود و خدمتكار مادرش او را براي دريافت مستمري مي برد.

اين داستان واقعي به ما مي آموز كه مواظب رفتارمون در مقابل پدر و مادرمون باشيم

از پيامبر اسلام ( ص )درباره پدرومادر سوال شد فرمودند آنها بهشت و جهنم توهستند.

منبع داستان، كتاب: هرچه كني به خود كني جلد 4
نويسنده : سيد عبدالله رفاعي
مترجم :حسين جهانپور


ارسال شده در تاریخ : جمعه 18 آذر 1390برچسب:داستان واقعي , داستان عبرت آموز , , :: 3:12 :: توسط : ابو دانيال

خداوند بر يكي از بندگانش منت نهاد، وسرمايه ي فراواني به وي ارزاني نمود، خواست خدا بر اين قرار گرفت كه او به بيماري قلبي دچار شود. بيماري او را ناتوان و ضعيف كرده بود و روز به روز حالش وخيم تر مي شد لذا جهت معالجه به خارج مسافرت كرد، در بيمارستان قلب، پزشكان اورا به عمل جراحي فوري توصيه نمودند و گفتند نتيجه ي عمل جراحي تضمين ندارد اما عمل كردن بهتر است.

وقتي اين سخن را از اطبا شنيد از آنان خواست تا جراحي را اندكي به تاخير بيندازند تا براي چند روز به شهرش برگردد و با خانواده، دوستان و آشنايانش خداحافظي كند، شايد دوباره آنها را نبيند، و مطالبات مردم را پرداخت كند. پزشكان با در خواست وي موافقت كردند به شرطي كه هرچه زود تر بدون تاخير برگردد زيرا هر لحظه تاخير او را قدمي به سوي مرگ پيش مي برد.

به شهرش برگشت، مدتي در ميان خانواده اش ماند و مطالبات مردم را پرداخت نمود، و برخي از كارها مهم و ضروريش را نيز انجام داد و آماده مسافرت گرديد. پيش از حركت با يكي از دوستانش نزديك يك مغازه قصابي قدم مي زد. پيرزني را ديد كه ريزه هاي گوشت و استخوان جلوي مغازه قصابي را از زمين جمع مي كند.

 دلش به حال پيرزن سوخت، صدايش كرد، از او پرسيد كه چرا اين كار را مي كند؟ پيرزن گفت: به خاطر فقر و تنگدستي، من داراي سه فرزند دختر هستم، در سختي و بدون سر پرست زندگي مي كنيم، چنانچه مي بيني من اين گوشت پاره ها را جمع مي كنم تا دخترانم را از مرگ و گرسنگي نجات دهم، زيرا مدتي است كه ما مزه ي گوشت را نچشيده ايم، به ناداري و فقري مبتلا هستيم كه جز خداوند كسي از آن آگاه نيست.

وقتي حرف پيرزن را شنيد، دستش را گرفت و اورا به سوي قصاب برد و گفت: به اين زن هرچه گوشت مي خواهد بده، پيرزن گفت: يك كيلو بس است. مرد بيمار گفت: خير بلكه دو كيلو در هر هفته، و نقدا پول يك سال كامل را پرداخت كرد، پيرزن مسكين دست هايش را به سوي مهربان و مهرورز آسمان ها و زمين بلند كرد، در پيشگاه خداوند زاري و تضرع كرد وبراي اين مرد مهربان و دلسوز دعا مي كرد دعايي صادقانه كه از ته دل سر چشمه مي گرفت. پيرزن هنوز دست هايش را پايين نياورده بود كه مرد مريض سلامتي و نشاط را در وجودش احساس كرد، قدرت و نشاطي در در خود احساس مي كرد كه قبلا نداشت،

 مرد بيمار به خانه برگشت يكي از دخترانش به استقبال پدر آمد و گفت ماشاء الله پدر آثار سلامتي و بهبودي را در چهره ات مشاهده مي كنم!! پدر داستان را براي دخترش تعريف كرد و او خيلي خوشحال شد، و براي پدرش دعا كرد كه خداوند اورا شفا دهد و شاد گرداند وچنانچه او آن مادر مسكين و دخترانش را شاد گردانيد.

مرد بيمار شهر را به قصد بيمارستان ترك نمود، در بيمارستان پزشكان معالج او را معاينه كردند، حيرت زده و غافل گير شدند، گفتند: اين محال است، غير ممكن است بيمار برطرف شده، علت بيماري از بين رفته است، تمام بررسي ها و آزمايش هاي قبلي شكاف بزرگي در قلبش نشان مي دادند. چه كسي تورا معالجه كرده؟!! چه كسي سلامتي ات را به تو بازگردانيده است؟! چگونه به اين زودي شفا يافتي؟!!در حالي كه با چشمان گريان به سوي آسمان مي نگريست جواب داد : مهربان ترين مهربان مرا شفا داد.

منبع : كتاب هرچه كني به خود كني



در روز پنج شنبه دوم آگوست سال 1990م حادثه ای رخ داد که هیچ کس تصورش را نمی کرد و هیچ مسلمانی از همسایه اش چنین توقعی نداشت. لشکریان عراقی به دستور فرمانده یشان صدام حسین به کویت حمله برده و قسمت های از آن را اشغال نمودند. این پاسخ نیکی ها و پشتیبانی های کویتی ها بود که این گونه مورد تهاجم عراقی ها واقع گردیدند.
اهالی کویت از ترس آنچه رخ داده بود به هر وسیله ای سعی می کردند که خود را از جهنم کینه و دشمنی کور کورانه نجات دهند. از جمله کسانی که می خواستند از کویت بیرون روند، خانواده ای بود که صبح زود همه اعضای خانواده از شدت ترس و وحشت آنچه به سرشان خواهد آمد، به سرعت سوار ماشین شدند و ماشین کم کم از دید سربازان عراقی ناپدید شد، همگی حواسشان جمع بود تا هیچ اتفاقی نیفتد و مادر بزرگ با ایمان آیات چند از کلام الله را مجید را تلاوت می کرد و به درگاه خداوند عزوجل دعا می کرد که آنان را در این سفر یاری نموده تا سلامت به جای امنی برسند.

هوا بسیار گرم و سوزان بود. اتومبیل در صحرا حرکت می کرد، بعد از پیمودن مسافتی طولانی، که برایشان به اندازه یک قرن طول کشید ناگهان از میان تپه های شنی سربازی عراقی پدیدار شد. او اتومبیل را نگه داشت و سرنشینان داخل اتومبیل را ور انداز کرد، همگی ترسیده بودند او چند سوال پرسید و سپس به تهدید آنها پرداخت، همه ساکت بودند و ترس سراپایشان را فرا گرفته بود و مادر بزرگ با خدای خودش راز و نیاز می کرد و دعا می نمود که خداوند آنان را از این وضعیت نجات دهد. سرباز عراقی از آنان پرسید که مقصدشان کجاست و آنها در جواب گفتند که راهی عربستان سعودی هستند. سرباز نیز به آنان راهی نشان داد وگفت از این راه بروید چون امن تر است.

ماشین به سرعت حرکت کرد در این هنگام مادر بزرگ از پسرش پرسید: آیا به آن سرباز آب و غذایی دادی؟ پسرش جواب داد نه، ندادم چرا باید به او آب و غذا بدهیم؟ خدا را شکر که مارا از دستش نجات داد. مادر بزرگ گفت: او بیچاره است و حتما در این هوای گرم و سوزان و در این صحرای خشک و بی آب و علف به جرعه ای آب نیاز دارد، زود باش برگرد تا هرچه نیاز دارد به او بدهیم. همه ی افرادی که درماشین بودند به این سخن مادر بزرگ اعتراض کردند و این رفتارش را نکوهش نمودند ولی مادر بزرگ بر این سخنش اصرار نمود و به پسرش امر کرد تا نزد سرباز عراقی بر گردد پسر نیز تسلیم شد و از همان راهی که آمده برگشت. وقتی نزد سرباز رسید او از بازگشتن آنها تعجب کرد واسلحه اش را به طرفشان گرفت و دلیل بازگشتشان را پرسید

پسر گفت برگشتیم تا آب و غذا به تو بدهیم. سرباز گفت آب و غذا! من خیلی وقت است که غذا نخورده ام و آبی ننوشیده ام. پسر شیشه ی آب سرد و کیسه ی پر از غذا را به او داد، سرباز به سرعت شیشه آب را گرفت و سرش را باز کرد و شروع کرد به نوشیدن تا تشنگی اش را بر طرف کند، دراین اثنا در حالی که سرباز در حالی که مشغول نوشیدن بود اتومبیل به راه افتاد، ناگهان همه صدای بلندی را که از طرف سرباز می آمد شنیدند که آنها را صدا می زد و می گفت برگردید برگردید. آنها که به شدت ترسیده بودند برگشتند، وقتی به او رسیدند سرباز گفت از این راه نروید .
پسر گفت چرا مگر این همان راهی نیست که به ما نشان دادی؟! سرباز گفت: بله، ولی این راه بسیار خطرناک است و پر از اماکن مین گذاری شده و مناطق بازرسی است، من می خواستم که شما گرفتار شوید، الان که شما به من آب و غذا دادید و از کسانی که مرا در این صحرا بدون آب و غذا رها ساخته، نسبت به من دلسوز تر بودید و اگر شما نبودید حتما از تشنگی هلاک می شدم، الان از آن راه بروید که امن است و هیچ کس جلوی شما را نخواهد گرفت. او گفت: از اینجا بروید، زود باشید، وقت را تلف نکنید. همگی از آنچه اتفاق افتاده بود حیران مانده بودند.

( ... ان الله یجزی المتصدقین ) سوره یوسف: 88
 
بی گمان خداوند بخشندگان را به بهترین وجه پاداش می دهد.

بازهم به وبلاگ من سر بزنید سعی میکنم داستانهای واقعی، داستانهایی که واقعا اتفاق
افتاده اند رو توی این وب قرار بدم وسعی میکنم انشاءالله داستانها تا جای ممکن
کوتاه باشند پس منتظرتان هستم 

 



نویسنده مشهور مصری ، مصطفی امین ، یکی از زندانیان زمان عبدالناصر درسال 1965م ، داستانش را در زندان چنین تعریف می کند: یکی از شیوه های شکنجه این بود که دستوری مبنی بر محرومیتم از خوردن و نوشیدن صادر کرده بودند. البته نخوردن غذا سخت است ولی قابل تحمل می باشد ، اما تشنگی عذابی است که نمی توان آن را تحمل کرد خصوصا در ماه های تابستان که گرمای شدیدی حکم فرماست ومن مبتلا به قند خون بودم و کسانی که به این بیماری مبتلا هستند باید زیاد آب بنوشند. روز اول چاره ای اندیشیدم، به توالت رفتم و  آب ظرفی را که برای نظافت داخل دستشویی بود نوشیدم. روز دوم ظرف خالی بود و به جای آب، دستمال توالت گذاشته بودند، به علت تشنگی زیاد مجبور شدم از آب ادرار بنوشم تا سیراب شوم و روز سوم حتی ادرار هم نبود که بنوشم !

احساس کردم مرگم فرا رسیده است، در این حالت بودم و نمی دانستم چه کار کنم، دور خودم می چرخیدم وتلو تلو می خوردم که دیدم در سلول به آرامی باز شد و دستی را دیدم که در تاریکی سلول، درحالی که لیوان آبی سرد حمل می کند به طرفم دراز شد، جا خوردم گمان بردم که دیوانه شد ه ام، سایه ای می دیدم، امکان ندارد که این لیوان آب باشد، آب نیست خیال است... دستم را دراز کردم و دیدم که لیوان سرد و یخ است، با انگشتان لرزان لیوان را گرفتم و آن شخص را دیدم که دستش را روی دهانش گذاشته است، گویا که به من اشاره می کند: حرف نزن

آب را نوشیدم، اما این لیوان آب مثل آب هایی نبود که قبلا نوشیده بودم ویا بعدها نوشیدم، آن لیوان آب لذیذ ترین و خوشگوارترین آبی بودکه در زندگیم نوشیده بودم و اگر با خود یک میلیون می داشتم در آن لحظه به آن نگهبان ناشناس می دادم.
با نوشیدن آن لیوان آب دوباره جانم تازه شد این لیوان آب مرا از غذا و حتی آزادی بی نیاز ساخت، احساس خوشبختی کردم که در طول زندگیم    
طعمش را نچشیده بودم و همه ی اینها به خاطر یک لیوان آب سرد بود.
نگهبان ناشناس همین طور که ناگهان آمد، به سرعت ناپدید شد و در سلول را به آرامی بست. چهره ی نگهبان ناشناس را به خاطر سپردم، جوانی سبزه روی و کوتاه قد بود، ولی من احساس کردم که او یک فرشته است، من لطف و عنایت الهی را در زندان دیدم

روزهای شکنجه بدون اینکه دوباره نگهبان ناشناس را ببینم سپری شد، سپس به اتاق شکنجه در طبقه پایین منتقل شدم آنها هر روز نگهبانان را عوض می کردند، یک روز همان نگهبان ناشناس را جلویم دیدم، با هم تنها بودیم. آهسته به او گفتم: چرا آن کار را کردی؟ اگر می گرفتند حتما تورا اخراج می کردند. با لبخندی گفت فقط مرا اخراج می کردند! نه آنها
تیر بارانم می کردند

گفتم چه چیزی باعث شد به این ماجراجویی دست به زنی ؟!
گفت: من تورا می شناسم ولی تو مرا نمی شناسی ... حدود نه سال پیش کشاورزی از اهالی جیزه نامه ای برای تو فرستاد که در آن آمده بود که
او کشاورزی است در یکی از روستاها که زندگیش به خرید یک گاو بستگی داشت، او هفت سال از خوراک و غذای خانواده اش کم کرد تا اینکه مبلغی جمع آوری نمود، سپس جواهرات همسرش را نیز فروخت و گاوی خرید، او پرهیزگارترین و عابد ترین فرد روستا بود.

هنوز شش ماه نگذشته بود که گاو مرد وبعد از چند ماه و در شب قدر، در خانه ی کوچک آن کشاورز به صدا در آمد و خبرنگاری از روزنامه  ات روزنامه ( اخبارالیوم ) در حالی که گاوی همراه خود داشت، وارد شد. روزنامه ی اخبار الیوم عادت داشت که هر سال در شب قدر آرزوی صدها نفر را بر آورده سازد.
نگهبان ناشناس لحظه ای ساکت شد و سپس افزود: آن کشاورز که نه سال پیش برایش گاوی فرستاده بودید پدرم بود.


ارسال شده در تاریخ : چهار شنبه 9 آذر 1390برچسب:داستان , داستان تکان دهنده , داستان شکنجه, :: 11:38 :: توسط : ابو دانيال

او کاری جز فریب دختران نداشت . با سخنان شیرین و وعده های دروغینش آنان را گول می زد ووقتی به مرادش می رسید به دنبال دختر  دیگری می افتاد ، این عادتش بود ، نه دینی و نه حیایی او را از این کار باز می داشت . او مثل حیوان خونخواری شده بود که بدون هدف در صحرا به دنبال طعمه ای می گشت که گرسنگیش را با آن بر طرف کند.
در یکی از گردش هایش دختری که فریب امثال او را می خورند به دامش افتاد. شماره تلفنش را به او داد و تماسهای آغاز شد او با شیرین زبانی هایش دختر را در عالمی از عشق دوستی و عاطفه فروبرد وتوانست با مکر و حیله قلبش را به خود مشغول سازد و به این ترتیب دختر شیفته اش شد.

آن پسر فرومایه بعد از اینکه دختر باورش نموده و وقت آن رسیده تا قصدش را عملی کند خواست تا او را مثل بقیه ببلعد ولی دختر قبول نکرد و گفت: آنچه بین من و توست عشق پاکی است فقط با ازدواج قانونی و شرعی می توان به آن دست یافت، اوسعی کرد دختر را فریب دهد اما دختر ممانعت می کرد. جوان احساس کرد این بار شکست خورده وتصمیم تا انتقام بگیرد و به او درسی بدهد که هرگز فراموش نکند، پس به او تلفن کرد و شروع کرد به ابراز دلتنگی و از عشق و دوستی و دلباختگیش برای او سخن گفت و گفت که قصد دارد از او خواستگاری کند، چون نمی تواند فراق و دوریش را تحمل کند چرا که او برایش اکسیزن است که اگر تنفس نکند می میرد.

دختر ساده فریبش را خورد وحرفایش را باور کرد و در مقابل او نیز دلتنگیش را ابراز داشت، این پسر مدام با دختر تماس می گرفت تا علاقه  اش را نسبت به خود بیشتر کند و به دختر وعده داد تا به خواستگاریش خواهد آمد، ولی اموری هست که باید باهم در میان بگذارند و مسائلی هست که نمی تواند از طریق تلفن آنها را مطرح سازد، پسر توانست از این طریق او را قانع سازد تا به ملاقاتش بیاید دختر نیز قبول کرد.پسر  موعد دیدار را فردا صبح در شالیه ی ساحل دریا تعیین نمود.

آن بد ذات حیله گر خوشحال شد و به سرعت نزد دوستان نابابش رفت و به آنها گقت: فردا دختری به شالیه می آید وسراغ مرا می گیرد از شما می خواهم فردا آنجا باشید و وقتی آمد هرکاری که دلتان خواست با او بکنید.
فردا دوستانش مانند سگهای هار نفس نفس می زدند و منتظر طعمه خود 
بودند، بلاخره طعمه از راه رسید و به دنبال صیادش می گشت. دختر درحالی که جوان را صدا می زد وارد شالیه شد، ناگهان مانند وحشی های خونخوار به او هجوم بردند و به نوبت به او تجاوز کردند و آتش شهوتشان را خاموش کردند، و سپس او را به طرز زشت و زننده ای رها کردند و به سمت اتومبیل هایشان به راه افتادند. در این هنگام آن حیله گر خبیث به طرفشان آمد وقتی اورا دیدند با تبسم گفتند: ماموریت همانطور که می خواستی انجام شد.

او خوشحال شد وبه همراه آنان به داخل شالیه رفت تا از دیدن ان بیچاره لذت ببرد و زخم خودش را التیام بخشد چرا که او سد راهش شد وروی حرفش حرف زد. وقتی که دختر را دید نزدیک بود قبض روح شود، شروع کرد به فریاد کشیدن :
ای بدبخت ها چکار کردید... لعنت به شما نامردها ... او خواهرم است ... ای وای برمن.


منبع : کتاب هرچه کنی به خود کنی
نویسنده : سید عبدالله رفاعی


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:داستان واقعی , داستان فریب دختران , داستان عبرت آموز , :: 20:16 :: توسط : ابو دانيال

روزنامه نگاري از تعدادي مبتلايان به بيماري ايدز سوالاتي پرسيده است. شايد اظهارتاسف وپشيماني از نتيجه ي كارشان، هشداري براي غافلان و درس عبرت و پند و نصيحتي براي ديگران باشد تا انها نيز از كار حرام كه باعث نابودي انسان در دنيا و آخرت مي باشد ، اجتناب ورزند.
خبرنگاري كه مصاحبه را انجام داده مي گويد:
يك لحظه از غفلت مسئولين استفاده كردم و خود را ب قسمت ويژه رساندم تا بيماران را ببينم و با انها صحبت كنم تا از رنج و دردشان صحبت كنند، چرا كه آنها در توصيف احوالشان توانا ترند،او در ادامه مي گويد: وارد اتاقي شدم كه در ان جواني در دهه ي دوم عمرش ، روي تخت دراز كشيده بود و چيزي جز اسكلت استخوانيش باقي نمانده بود و در كنارش خانمي مسني نشسته بود ، خانم اندوهگين و ناراحت همراه آن جوان بود و جلويش غذايي بود كه به جوان مي خورانيد ولي او از خوردن سر باز مي زد ، مادر با وجود اينكه به ديدار پسرش مي آمد هنور از بيماريش اطلاعي نداشت ، بعد از اينكه مادرش رفت از او پرسيدم: دليل اين همه رنج و مشقتي كه داري چيست ؟
گفت برادرم مرا قانع كرد كه يك بار با او به مسافرت بروم آنجا شيطان كارهاي زشت و ناپسندش را براي ما زينت داد وما مرتكب زنا شديم وقتي كه فهميدم به ايدز مبتلا شدم شوكه شدم و ندانستم چه بكنم ، بخاطر تقصير و كوتاهي در فرامين الهي گريه حسرت و پشيماني سر دادم و هيچ كس جز برادرم از بيماريم مطلع نيست والان در هر لحظه منتظر فرا رسيدن مرگم هستم .
_ از معصيت و گناه دوري كنيد ، چرا كه چيزي جز بيماري ، سرافكندگي و مشقت به دنبال ندارد ودر آن لحظه ديگر پشيماني منفعتي ندار.
روزنامه نگارمي گويد: در يكي از بخشهاي بيمارستان به مادري كه دختر كوچكش را به آغوش داشت بر خوردم ! از او درباره حضور او به همراه دخترش در اينجا پرسيدم، او جواب داد:
شوهرش بدون اينكه بداند به ايدز مبتلا شده وسپس اين بيماري به همسرش و از او به جنينش منتقل شده شده است دختر بچه اي كه در اين اشتباه هيچ نقشي نداشته است.
_ چگونه به وجود بيماري پي برديد؟
_ همسرم مريض شد و او را به بيمارستان بياريهاي مسري منتقل نمودند، در آنجا به وجود اين مرض پي بردن.
_ عكس العمل شوهرت به هنگام اطلاع از بيماري چه بود؟ و تو چه عكس العملي داشتي؟

_ نمي دانم چه بگويم وقتي فهميدم دچار شوك روحي شدم وشروع كردم به فرياد كشيدن وهرچيزي را كه چشمم به آن مي افتاد مي شكستم و همسرم نيز احساس پشيماني مي كند و هر روز بارها و بارها عذاب مي كشد، چراكه او نه تنها زندگي خودش را نابود ساخت بلكه زندگي همسر و دخترش را نيز درهم شكست.
در پايان آيا صحبتي داري ؟
_ پيامي كه ان را براي هر مرد جواني مي فرستم تا به هر لذت زود گذري تن در ندهند كه بقيه عمرشان را كه محكوم به نابودي آني است در ندامت و پشيماني بسر برند وماهم الان از فرياد هاي دخترمان كه هيچ گناهي در برابر حالي كه دارد و آنچه مي كشد ندارد ، درد مي كشيم و عذاب مي بينيم.
 
 خداوند متعال مي فرمايد:


وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلاً " (الإسراء 32


{ ( وبا انجام عوامل و انگيزه هاي زنا ) به زنا نزديك نشويد كه زنا گناه بسيار زشت و بدترين راه و شيوه است }

منبع :كتاب هرچه كني به خود كني

نويسنده :سيد عبدالله رفايي

 

داستان عبرت اموز ، داستان كوتاه ، جالب ، واقعي


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 17 آبان 1390برچسب:دستان , عبرت , ايدز , داستان عبرت اموز , داستان كوتاه , جالب , واقعي, :: 19:34 :: توسط : ابو دانيال

مسجد بابری قبل از تخریب در سال 1992

 

هفته نامه ( انصاری اکس پرس ) خبری را منتشر کرده بود مبنی بر اینکه گروهی از هندوهای متعصب که مدت ها تحت تمرین و آموزش بودند حمله ی گسترده ای را به منظور ویران ساختن مسجد بابری در ششم دسامبر1992 ترتیب داده بودند. این هفته نامه اعلام داشت که حدود چهل نفر از هندوهایی که در عملیات تخریب مسجد شرکت داشته بودند کور شدند و تلاش پزشکان برای معالجه آنها بی ثمر واقع شده است. آنها و بقیه کسانی که در این ویرانگری وحشیانه شرکت کردند در حال حاضر وبعد از، ازدست دادن بینایی، کمک هایی را از سازمان (هندویی) دریافت می کنند.
یکی از برادران هندی که او را در شارجه دیدار کردیم تفاصیل این حادثه و جنایت ناپسند را برایم بازگو کرد و گفت همه کسانی که دراین هجوم شرکت کرده بودند یا بینایشان را از دست داده اند یا فلج شده اند.
براستی که این اتفاق و آنچه که بر سر آن جنایتکاران آمده دلیل محکم و آشکاری بر این است که خداوند عزوجل دینش را نصرت و یاری می دهد و به درستی که او از مومنان پشتیبانی و حمایت می کند. هرچند دشمنان اسلام سعی می کنند که به هر طریقی که شده بر اسلام و مسلمانان پیروز و غالب شوند ولی خداوند متعال علی رغم میل کافران عزت را از آن اسلام می گرداند و آن را یاری داده و بر همه ادیان برتری می دهد.
خداوند عزوجل می فرماید:

( ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَمَن يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ) الحشر 4

این بدان خاطر است که آنان با خدا و پیامبرش دشمنی ورزیده اند، و هرکس با خدا دشمنی ورزد(خداوند اورا به اشد مجازات می رساند ) چراکه خدا سخت عذاب می دهد.

منبع : کتاب هرچه کنی به خود کنی
مولف :سید عبدالله رفاعی


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 28 شهريور 1390برچسب:مسجد بابری , هندوستان , تخریب , سازمان , مجازات , درگیری , مسلمانان , هفته نامه, :: 13:13 :: توسط : ابو دانيال

درظهر یک روز بسیار گرم فصل سوزان تابستان در برابر یک کاخ زیبا که درمساحت وسیعی بنا شده بود و مشرف بر دریا بود و باغ های زیبا آن را محاصره کرده بود، ایستاد و با خود گفت : چرا اینها چنین کاخ های سر به فلک کشیده ای به نام ویلا دارند که تعطیلات آخر هفته را و تعطیلات دیگر را در آن می گذرانند و من حتی مبلغی ندارم که با خانواده ام به مسافرت  بروم و خوش بگذرانیم ، ساحل دریا در اختیار عده ای معدودی است وبقیه ملت از ساحل محرومند، چرا خداوند این نعمت ها را به این افراد داده ومن ودیگران را از آن محروم کرده است.
جوابی برای سوالاتش پیدا نکرد، خشمش را فرو برد و فرمان را به طرف خانه اش چرخاند. در راه عده ای از کارگران را دیدکه حرارت  خورشید بدن های لاغرشان را می سوزاند، ولی آنهای برای خط واحد دست تکان می دادند که بایستد تا سوار شوند، ولی اتوبوس پر بود و براهش ادامه داد. آنان هم به تنور گرمی که سایبان نامیده می شد باز گشتند تا از حرارت خورشید در امان بمانند، ولی سایبان در برابر گرمایی که بدن هایشان را می سوزاند نمی توانست کاری انجام دهد. آنان صبورانه منتظر اتوبوس بعدی نشستند. دوست ما این صحنه را دید، از اعماق به لرزه افتاد و با خود گفت این هم جواب سوالاتم . گویی که خدا می خواهد توجهم را به برخی از نعمت های که به من ارزانی داشته و دیگران را از آن محروم کرده است، جلب کند حکمت این تفاوت را او می داند. من یک ماشین دارم که با آن می توانم هر جا که بخواهم بروم، ولی آنها ماشین ندارند ومن هرجا که هستم زیر کولر هستم، ولی آنان کولر ندارند. من خانه دارم که به آن پناه می برم، ولی بسیاری از مردم خانه ندارند، من همسر صالحی دارم که وظایفش را به نحو احسن انجام می دهد و کسانی هستند که همسران پستشان زندگی آنان را به جهنم تبدیل کرده اند، من بچه دارم و خیلی ها بچه ندارند و من... ومن... ومن...
همینطور نعمت های خدا را می شمرد تا به خانه اش رسید و بخاطر اعتراضش به تقسیم نعمت از خداوند استغفار خواست و سخن پروردگار را یاد آور شد:
( إِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا) ابراهیم 34
( اگر درصدد شمارش نعمت های خدا برآیید نمی توانید آنها را بشمارید)


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 28 شهريور 1390برچسب:کاخ ها, ویلا ,ساحل , تابستان , تعطیلات , اتوبوس , کولر , نعمت , خدا , دوست , کارگران ,, :: 6:10 :: توسط : ابو دانيال

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

درباره وبلاگ
پیوندهای روزانه
نويسندگان
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان داستانهای عبرت آموز و آدرس dastane20.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 119
بازدید دیروز : 16
بازدید هفته : 232
بازدید ماه : 1481
بازدید کل : 55615
تعداد مطالب : 13
تعداد نظرات : 7
تعداد آنلاین : 1

تماس با ما

 
 
 
لينك باكس هوشمند مهر،افزایش بازدید،لینک باکس،افزایش امار،مهر باکس